سینما پارادیزو | هر کس سینمای خودش

سینما پارادیزو | هر کس سینمای خودش

نقد و بررسی و معرفی آثار سینمایی روز دنیا
سینما پارادیزو | هر کس سینمای خودش

سینما پارادیزو | هر کس سینمای خودش

نقد و بررسی و معرفی آثار سینمایی روز دنیا

سکانداران

فیلمسازان کلاسیک الگوی فیلمسازان امروزی

مقدمه:درباره شباهت هایی که میان فیلمسازان مطرح سینمای معاصر با کارگردانان قدیمی وجود دارد. ارجاعاتی که ممکن است مستقیم باشند یا تاثیر و اشتراکاتی که به صورت ناخودآگاه در فیلم های شان وجود دارد


در دهه نود با فیلم های مستقلی که به سینمای پست مدرن مشهور شدند، فیلمسازان بخصوص آنهایی که جوان تر بودند شروع به ارجاع های مداوم به فیلم های کارگردانان کلاسیک و قدیمی تر به شیوه های پیچیده در سبک و مضمون خودشان را در فیلم های جدید نشان می دادند. برخی از آن کارگردانان جوان امروز صاحب کارنامه ای شده اند که می توان بر آنها نام فیلمساز مولف گذاشت.
 
برخی از کهنه کارترها ممکن است ارجاع مستقیم نداشته باشند اما می توان ردپا و تاثیر فکری یا بری فیلمسازان کلاسیک را در کارهای شان پیدا کرد. بیشتر این فیلمسازان در گفتگوهای شان به صورت مستقیم اشاره کرده اند که از فیلم های چه کسانی تاثیر گرفته اند. این یادداشت قرار است رابطه میان فیلمسازان کلاسیک و فیلمسازان امروز را بررسی کند.

برادران کوئن/ پرستون استرجس/ فرانک کاپرا: شوخ طبعی بی رحمانه

کوئن ای برادر کجایی، بزرگ کردن آریزونا

این برادران فیلمساز آمریکایی که تا به حال در همه فیلم های شان با هم همکاری کرده اند یک جور شوخ طبعی گزنده مخصوص به خودشان دارند. آنها در هالیوود جدید منحصر به فردند. با مهارت در شخصیت پردازی و کاراکترهای عجیب و غریبی که دوست داشتنی می شوند.

استرجس سفرهای سالیوان/ کاپرا دیگه نمی تونی اینو ببری
پرستون استرجس، فیلمساز آمریکایی در دهه 49 دوران اوج و شکوفایی اش را تجربه کرد. با کمدی هایی که بذله گویی گزنده ای داشتند. فرانک کاپرای خوشبین که زندگی را شگفت انگیز می دید متولد ایتالیا بود. از آن مهاجرانی که بعد از رفتن به آمریکا زندگی اش تغییر کرد. فیلم هایش آغازگر رویای آمریکایی بودند: سادگی و خوشبینی کاراکترها آن چیزی بود که هالیوود می خواست از آمریکای در حال توسعه ارائه بدهد. آن هم در دوران رکود بزرگ اقتصادی.

 اشتراکات: در فیلم «ای برادر کجایی؟» به صورت مستقیم ارجاع به پرستون استرجس وجود دارد. نام فیلم برادران کوئن از فیلم در فیلمی گرفته شده که در «سفرهای سالیوان» استرجس قهرمان فیلم می خواهد درباره یک مرد معمولی بسازد. از آن گذشته بنظر می رسد برادران کوئن از فیلم های استرجس، همان قدر الهام گرفته اند که از زندگی شخصی او استرجس هم یکی از اولین کارگردانانی بود که غلبه استودیوها و نظام شان و بلایی که سر فیلمنامه هایش می آوردند شورش کرد. 

شبیه کلیفورد اودت فیلم «بارتون فینک» برادران کوئن. استرجس و برادران کوئن تمام تلاش شان را به خرج دادند تا کنترل فیلم های شان را از مرحله فیلمنامه تا پایان در دست داشته باشند. از آن طرف کمدی هایی مثل «بزرگ کردن آریزونا» یا «هادساکرز پراکسی» را می شود تحت تاثیر کمدی های کاپرا دانست. همان قدر سرخوشانه و البته ویژگی مشترک هر سه کارگردان دیالوگ نویسی های پر و پیمان شان است. دیالوگ هایی که تقریبا همه شان مهم هستند و قرار است یا در مسیر شخصیت پردازی و درام به کار گرفته شوند یا تماشاگر را به خنده بیندازند.

کلینت ایستوود/ آنتونی مان: مردان دشت های باز

ایستوود: جوزی ولز یاغی، نابخشوده، نامه هایی از ایوجیما، پرچم های پدران ما
کارگردان 87 ساله آمریکایی که کارش را با بازیگری در فیلم های وسترن در سینما شروع کرد. در فیلم هایش تقریبا همه مواردی را رعایت می کند که از کارگردانانی که در فیلم های شان جلوی دوربین رفته وام گرفته، کار با نور به سبک لئونه، حرکت درون قاب به شیوه دان سیگل، اما از نظر مضمونی در فیلم هایش چیزی وجود دارد که از آن می تواند به عنوان اخلاقیات ایستوودی یاد کرد.

آنتونی مان وینچستر 73، مردی از لارامی، مردان در جنگ

متولد 1906 در آمریکا که در 60 سالگی در آلمان درگذشت. فیلمسازی سرسخت که در فرم وسترن به یک جور کمال رسیده بود. کاراکترهای وسترنش احساساتی نبودند اما شخصیت های پیچیده رنج کشیده ای داشتند.

اشتراکات: هر دو فیلمساز علاقه شان را با ساخت وسترن های درجه یک به این ژانر نشان دادند. آنها عاشق قهرمانان پا به سن گذاشته اند. قانون شکنان فیلم های مان از نظر اخلاقی به همان سفت و سختی قهرمانان اصولگرای ایستوود هستند. علاوه بر اشتراکات شان سر وسترن ها هر دو فیلم های جنگی ساخته اند که طرف آمریکایی را جلوی آسیای شرقی ها قرار می دهد. جنگ هایی که در نهایت به نفع روحیه آمریکایی تمام می شود.

کریستوفر نولان/ استنلی کوبریک: جاه طلبی

فیلمساز انگلیسی 46 ساله سینما را در ابعاد بزرگ دوباره زنده کرده است، فیلم هایی می سازد که داستان شان به راحتی قابل هضم نیست و حتی قصه های سرراستش را هم در تصویر چنان پیچیده می کند که مخاطبش گیج می شود.

کوبریک، 2001: اودیسه فضایی، راه های افتخار

فیلمساز نابغه آمریکایی که در 70 سالگی در انگلستان درگذشت. کم کار و وسواسی در انتخاب سوژه و کارگردانی. ساخته شدن هر فیلمش چند سال طول می کشید. بدبینی در فیلم هایش جزو ویژگی های مضمونی اش است. او به طرز درخشانی با مسائل تکنیکی سینما بازی می کرد.

 اشتراکات: هر دو فیلمساز برای تسلط شان روی فرم شهرت پیدا کرده اند. هر چند هنوز مانده تا نولان نبوغ کوبریک را از خودش نشان بدهد. جاه طلبی شان در انتخاب سوژه هایی که به تکنیکی فراتر از زمانه شان نیاز دارد حیرت انگیز است. وقتی نولان «میان ستاره ای» را ساخت، همه با «2001: اودیسه فضایی» کوبریک مقایسه اش کردند. نه فقط چون هر دو فیلم در فضا می گذشتند و استادانه ساخته شده بودند بلکه بیشتر به این دلیل که آنها درباره چیزهایی حرف می زنند که ممکن است تعبیری از علم در آینده باشد. به جز این هر دوی شان در مقطعی فیلم جنگی هم ساخته اند. «دانکرک» نولان را احتمالا می شود با «راه های افتخار» کوبریک مقایسه کرد.

میشاییل هانکه/ اینگمار برگمان: خشک و صریح

هانکه پنهان، معلم پیانو
هانکه خودش این روزها شمایل فیلمساز تاثیرگذار مولف را دارد. فیلمساز 75 ساله اتریشی – آلمانی در فیلم هایش کاراکترها را مورد روانکاوی قرار می دهد و غالبا وجه خشونت آمیزشان را بیرون می کشد با کارگرانی که سرد و خشک است.

برگمان، فریادها و نجواها، سونات پاییزی

فیلمسازان کمی وجود دارند که مثل این کارگردان سوئدی توانسته باشند اینقدر عمیق به درون روح انسان سرک بکشند و فیلم هایی تا این حد بزرگ خلق کنند. فیلم هایش چالش های مذهبی کارگردان را نشان می دهد و اغلب با استعاره ها وسواس اش نسبت به مرگ و زندگی را تصویر می کند.

 اشتراکات: بخصوص وقتی «روبان سفید» را که سیاه و سفید است می بینید تشابه میان شیوه کارگردانی هانکه و برگمان کاملا به چشم تان می آید. قاب های ثابت با تحرک کم، دیالوگ های کوتاه و مهم، بازی گرفتن های مشابه. اما به لحاظ مضمونی نزدیکتر هم می شوند هر چند خود هانکه وقتی از او درباره الهام گرفتن از برگمان سوال می شود می گوید که از کارگردانان زیادی الهام می گیرد که برگمان یکی از آنهاست اما صحنه پایانی «معلم پیانو» شبیه صحنه مازوخیستی اینگرید تولین در «فریادها و نجواها» است. هر دوی شان موفق شده اند سینمای روشنفکری را به گونه ای در اوج تصویری کنند که مخاطب عادی هم گیرشان می افتد. برگمان مازوخیسم و سادیسم را با ایمان به تصویر می کشد و هانکه با وجدان. شخصیت های زن بیشتر مواقع برای شان محوری هستند. شخصیت هایی که دچار تردید و گناه و در نهایت آزار خودشان می شوند. کاراکترهای شان به گذشته سرک می کشند و سنگینی آن در زمان حال شان سر باز می کند

دیوید فینچر / آلفرد هیچکاک: تعلیق، تعلیق، تعلیق

دیوید فینچر زودیاک، دختر گمشده هفت
فیلمساز آمریکایی که کارش را با ساخت ویدیو کلیپ شروع کرد و تبدیل به کارگردانی شد که سبک ماهرانه اش و پوچی فیلم هایش که به نظر می رسد کل نظام سیاسی – اجتماعی را به چالش می کشد هواداران زیادی پیدا کرد.

هیچکاک، ام را به نشانه مرگ بگیر، سایه یک شک، روانی
فیلمساز انگلیسی که از او به عنوان استاد تعلیق یاد می شود، فراتر از توانایی های تکنیکی اش هیچکاک موفق می شود اتفاقا به کاراکترهایش بُعدی روانشناسانه و گاه حتی فلسفی بدهد با جزییاتی از اجتماعی که در آن زندگی می کنند.

 اشتراکات: در فیلم هایی مثل «زودیاک» و مثلا «سایه یک شک» هر دو فیلمساز به یک شیوه تعلیق ایجاد می کنند. آنها از نشان دادن هیجان به شکل مستقیم پرهیز می کنند و همه دلهره در لایه های زیرین فیلم اتفاق می افتد و یقه تماشاگر را می چسبد و رهایش نمی کند. «دخترک گمشده» فینچر وامدار چند فیلم هیچکاک است. با «سرگیجه» می شود، فیلمنامه شان را از نظر نقطه اوج و نقطه عطف و پیچ داستانی قیاس کرد که هر دو در میانه کار رمزگشایی می کنند اما با ترفندهای کارگردانی و شخصیت پردازی جذابیت قصه برای تماشاگر از دست نمی رود. خرده جنایت های زن و شوهری فیلم فینچر یادآور «ام را به نشانه مرگ بگیر» هم هست. یعنی علاوه بر ساختاری که فینچر برای ایجاد دلهره در فیلم هایش استفاده می کند و وام دار هیچکاک است بخصوص این یکی فیلم از نظر مضمونی هم شبیه «ام را به نشانه مرگ بگیر» است. هر دو کارگردان با تریلرهای هیجان انگیزشان سیستم های قدرت را هم زیر سوال می برند.

استیون اسپیلبرگ/ جان فورد: میهن پرستی در قاب اسکوپ

اسپیلبرگ: اسب جنگی، لینکلن
کارگردان آمریکایی که از دهه 70 تا امروز توانسته خودش را در اوج نگه دارد، در ژانرهای متعددی فیلم ساخته و تقریبا در همه شان موفق بوده است.

جان فورد: دره من چه سرسبز بود، لینکلن جوان

از اسطوره های هالیوود در ژانر وسترن همان قدر استاد است که در درام هایی مثل «دره من چه سرسبز بود» و «لینکلن جوان» که کلیدواژه های شان خانواده، اخلاقیات و میهن است. جان فورد پیشگام سینمای وسترن و بنیانگذار روشی از فیلمسازی است که بعدها قالب مرسوم فیلمسازی در آمریکا شد. فیلم هایی در ژانرهای متفاوت ساخته اما همه شان مهر جان فورد را دارند.

 اشتراکات: هر دو عاشق قاب های اسکوپ هستند. لانگ شات های درجه یک در فیلم های شان می شود دید. اصول اخلاقی شخصیت های شان و الگوهایی مثل مادر و خانواده و میهن در فیلم های هر دو همسو و ثابت هستند. به مادر فیلم «اسب جنگی» اسپیلبرگ نگاه کنید که انگار همان مادر «دره من چه سرسبز بود» است یا با وجود این که یکی دوره جوانی و دیگری پیری آبراهام لینکلن را به تصویر می کشند (جدا از این که هر دو نفر در تاریخ آمریکا سراغ یک کاراکتر رفته اند.) آنچه در خلال فیلم های شان می خواهند نشان بدهند در حقیقت اصول قانون اساسی است که لینکلن می خواسته آمریکا بر مبنای آن جلو برود. هر دوی شان در عین تجربه گرایی مولف هستند

کوئنتین تارانتینو/ سرجیو لئونه، سام پکین پا: سمفونی خون

تارانتینو: بیل را بکش، پالپ فیکشن

حوزه فیلم آمریکایی که نوعی از سینمای پست مدرن را با فیلم «پالپ فیکشن» بنیان گذاشت. او جزو معدود کارگردانانی است که منکر الهام گرفتن اش از فیلمسازان متعدد نیست و با افتخار در فیلم هایش به آنها ارجاع می دهد. فست موشن، تدوین منحصر به فرد و استفاده درخشان از موسیقی در کنار کاراکترهای عجیب و غریب جزو ویژگی های فیلم هایش هستند.

لئونه: خوب، بد، زشت و یک مشت دلار

سرجیو لئونه ایتالیایی پدر وسترن اسپاگتی است. خوره های فیلم عاشق سکانس های دوئل فیلم هایش هستند و شخصیت های چرک و کثیفی که تبدیل به قهرمان می شوند. موریکونه حتی برای آنهایی که موسیقی فیلم دنبال نمی کنند با آهنگ هایی که برای فیلم های لئونه ساخته، شناخته شده است. گرفتن نماهای نامتعارف و روایت های پوچ نیهیلیستی از دیگر ویژگی های سینمای لئونه است.

پکین پا: این گروه خشن و سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور
کارگردان آمریکایی خشونت را با جلوه دیگری در فیلم های دهه شصتی اش به تصویر کشید. خشونتی که با شیوه کارگردانی او غنای شاعرانه ای پیدا می کند.

اشتراکات: هر سه فیلمساز قواعد ژانرهایی را که در آن کار می کنند به چالش می کشند. لئونه و تارانتینو با شوخ طبیعی بیشتر و پکین پا با گزندگی و استفاده از اسلوموشن های مشهورش در فیلم هایی که قاعدتا اکشن شدی دارند. آنها از تصویر کردن خشونت گریزان نیستند و در عین حال در به تصویر کشیدن آن می توانند بذله گو و با مزه باشند. روایت های شان غالبا پوچ و بی هدف است. تارانتینو و لئونه بخصوص در استفاده از موسیقی متعلق به یک قبیله اند. لئونه و پکین پا اولین کسانی بودند که در وسترن ساختارشکنی کردند و تارانتینو فرزند خلف شان است.

ریدلی اسکات/ فریتز لانگ و دیوید لین: ساختارهای بصری پیچیده

ریدلی اسکات، بلید رانر، گلادیاتور

فیلمساز انگلیسی 87 ساله استاد ساخت فیلم های اکشن و علمی – تخیلی که از لحاظ بصری فیلم هایش آنقدر ویژه هستند که همیشه مورد تحسین واقع می شود.

فریتز لانگ: متروپلیس

پیشگام سینمای اکسپرسیونیستی آلمان، فیلمسازی که بخصوص معماری و فضا در فیلم هایش نقش پررنگی دارند.

دیوید لین: لارنس عربستان

فیلمساز انگلیسی که برای استفاده از قاب های اسکوپ در فیلم هایش شهرت دارد. در کلوزآپ گرفتن از بازیگرانش هم همان قدر درخشان است که در لانگ شات، قهرمانان فیلم هایش آدم هایی مثبت و اخلاق گرا هستند.

 اشتراکات: به وضوح فیلم «بلید رانر» ریدلی اسکات وام گرفته از «متروپلیس» لانگ است. هر دو فیلم های دیستوپیایی آینده نگرانه هستند که معماری شهری در فضاسازی آنها اهمیت زیادی دارد. اسکات و لین از نقطه نظر ساخت فیلم های حماسی مشابهند. «گلادیاتور» یا حتی فیلم «قلمروی بهشت» نمونه هایی کوچکتر از همان کاری هستند که لین در درام های حماسی شاعرانه بزرگش مثل «لارنس عربستان» انجام می دهد.

پل توماس اندرسون/ اورسون ولز و رابرت آلتمن: روشنفکران پیچیده

پل توماس اندرسون: ماگنولیا، خون به پا خواهد شد

کارگردان جوان آمریکایی که فیلم های خلاقانه اش غیرقابل پیش بینی هستند، استاد ساختن درام های روانشناسانه.

اورسون ولز: همشهری کین

فیلمش هنوز هم به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما شناخته می شود. فیلم هایی ساخته که قهرمانانش بزرگ تر از زندگی هستند و چالش درونی شان از تعارض خود بزرگ بینی و اخلاقیات ناشی می شود.

رابرت آلتمن: شورت کاتس

 اشتراکات: اندرسون و اورسون ولز هر دو لقب نابغه می گیرند چون با اولین فیلم های شان در سنین جوانی توانستند به عنوان کارگردانانی صاحب سبک خودشان را مطرح کنند. علاوه بر آن کاراکتر اصلی «خون به پا خواهد شد» به گفته بسیاری از منتقدان شباهت های زیادی با کاراکتر فاستر کین فیلم اورسن ولز دارد. خودخواه و جاه طلب با دیکتاتوری که درونش حکمروایی می کند. از آن طرف سبک بصری اندرسون را در خیلی از فیلم هایش مثل «ماگنولیا» می توان متاثر از رابرت آلتمن دانست. خودش می گوید ناراحت نمی شود اگر او را آلتمن کوچک خطاب کنند. 

منبع:روزنامه هفت صبح - صوفیا نصراللهی

موسیقی متن

دانلود موسیقی متن فیلم:چارلی کانتریمن


لینک دانلود

فیلم های برتر

دانلود فیلم:در میان ستارگان


لینک دانلود

معرفی

پنج فیلمی که از فلسفه شوپنهاور  تاثیر گرفتند

مقدمه:آرتور شوپنهاور، فیلسوف، دانشمند علم متافیزیک و روان‌شناس آلمانی، تاثیر قابل توجهی بر آگاهی اروپای قرن 19 گذاشت. عقاید او بر دیدگاه ما نسبت به دنیا و درک ماهیت نفس، اثرگذار بوده. یکی از ارزنده‌ترین آثار او با نام «جهان همچون اراده و تصویر»، اراده و تمایلات نفسانی را جزئی جداناشدنی از وجود بشر دانسته که اعمال، رویاها و تصمیمات او را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

 
درواقع، دیدگاه شوپنهاور نسبت به اراده و نفس، از عقیده پدیدارشناسی کانت تاثیر گرفته. شوپنهاور سعی داشت تا فلسفه کانت را با عرفان شرق که در آن دوران پدیده‌ای نوظهور بود، درآمیزد، که البته به لطف ترجمه متون هندو و بودایی به دست دانشمندان اروپایی، مطالعه عرفان شرق به‌تدریج در اروپا گسترش پیدا کرد.

شوپنهاور به باور معنوی هندوها و بودایی‌ها مبنی بر تعالی روح، علاقه‌مند بود. از طرفی، او ایمان به تولد پی‌درپی انسان و تاثیر کارما بر زندگی بشر را از عرفان شرق کسب کرد، و بازتاب آن در برخی از آثار شوپنهاور، نظیر «جهان همچون اراده و تصور»، «ریشه چهارگان اصل دلیل کافی» و «دنیا این جوری است»، به چشم می‌خورد.
 
تاثیر عقاید شوپنهاور در ادبیات مدرن (تولستوی، ساموئل بکت، بورخس)، فیزیک و ریاضی (انیشتین، ویتجنستین)، فلسفه مدرن (یونگ، شرودینگر) همین‌طور موسیقی و هنرهای نمایشی (واگنر، شوئنبرگ) به‌وضوح قابل مشاهده است. این فیلم‌ها به شکل مستقیم و غیرمستقیم، دربردارنده بازتابی از فلسفه شوپنهاور هستند.

1.شوالیه فنجان‌ها – 2014

«شوالیه فنجان‌ها»ی تِرِنس مالیک، اثری است فلسفی با رویکردی فکورانه در رابطه با ماهیت خواستن و میل انسان، که درنهایت، شخصیت او را شکل می‌دهد. راوی فیلم به‌طور مشخص، میل بشر به کسب شهرت و شناخته شدن را عامل در بند بودن او می‌داند.
 
ریک (کریستین بیل)، نویسنده نمایشنامه‌های هالیوودی است که در مسیر خود آگاهی و خودشناسی، از زندگی مدرن فاصله می‌گیرد، با این امید که خود را از خواسته‌های مادی و دنیوی جدا کند. ریک در طول مسیر، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می‌رسد که همین امیال دنیوی هستند که جهت زندگی و تصمیم‌گیری‌های او را تعیین می‌کنند.
به گفته شوپنهاور: «ثروت، مانند آب دریاست، هرچه بیشتر از این آب بنوشیم، تشنه‌تر خواهیم شد؛ شهرت هم این‌گونه است.» مالیک در تفسیر خود از گفته شوپنهاور در انتها به این نکته می‌رسد که قدرت نفس بر ما غلبه خواهد کرد و این واقعیتی است که ناگزیر باید بپذیریم.

2.آندری روبلوف – 1966

«آندری روبلوفِ» تارکوفسکی، اثری استادانه است که مضامین و معانی متنوعی را در خود جا داده و علاوه بر این، بخش قابل توجهی از این فیلم، دیدگاه فلسفی و طرز تفکر خودِ تارکوفسکی را نیز نمایان می‌کند.

فیلم اقتباسی از زندگی هنرمندی به نام آندری روبلوف، نقاش و پیکرنگاری است که در دوران قرون وسطا می‌زیسته. کارگردان، نگرش خود در مورد مدرنیته را در قالب شخصیتی به نام روبلوف، به بیننده منتقل می‌کند و تاثیراتی که فلسفه آن دوره بر زندگی و هنر او می‌گذارد، به تصویر می‌کشد.
 
مدت‌ها فیلم «آندری روبلوف» را نوعی واکنش انتقادی و مخرب نسبت به حکومت شوروی می‌دانستند، که به‌طور هم‌زمان، دیکتاتوری و سرکوب‌گری سردمداران حکومت تزاری روسیه را نیز زیر سوال می‌برد.
اگرچه در فیلم، آشکارا اشاره‌ای به این موضوع نشده، اما تارکوفسکی از علاقه‌مندان و پیروان فلسفه شوپنهاور بود، به‌طوری‌که در بخشی از خاطراتش گفته: «دنیا، ناشی از تخیلات یک فرد رویاپرداز بوده، جالب این‌جاست که همین تخیلات هم رویا می‌بینند.»

تارکوفسکی در اکثر فیلم‌های خود و به‌خصوص در فیلم «آندری روبلوف»، به بررسی رویا و تاثیرات آن بر دنیای واقعی می‌پردازد. تصورات رویاگونه آندری و همراهانش، چیرگی اوهام بر آن‌ها را تداعی می‌کند. از سوی دیگر، تارکوفسکی به شکل خلاقانه‌ای فیلم را به‌صورت سیاه و سفید نمایش داده و در انتها، آن را رنگی می‌کند، تا به این شیوه، تفاوت بین رویا و واقعیت را به مخاطب نشان دهد.

کارگردان، با به تصویر کشیدن تضاد بین صحنه‌های سیاه و سفید و رنگی سعی دارد رویاها و تخیلات را ناشی از نفسانیتی معرفی کند که علت همیشگی اعمال و رفتار انسان بوده. به‌عنوان مثال، در بخشی از فیلم، روبلوف برای جبران گناهانش که به نظر، خارج از کنترل او بوده و از همان مفهوم نفسانیت شوپنهاور سرچشمه گرفته، تصمیم می‌گیرد در صومعه‌ای مشغول عبادت شود.

3.کومیکو، شکارچی گنج – 2014

فیلم، زندگی یکنواخت کارمند تنها و گوشه‌گیری به نام کومیکو را به تصویر می‌کشد. او از خرده‌فرمایشات رئیسش به ستوه آمده، از سوی دیگر، همکاران کومیکو نیز با او برخورد دوستانه‌ای ندارند. تنها تفریح او، ماندن در خانه و تماشای فیلم‌های آمریکایی است. در انتهای یکی از این فیلم‌ها با نام «فارگو»، بازیگر فیلم، استیو بوشمی، کیف پر از پولی را داخل زمین دفن می‌کند. چون در ابتدای فیلم عنوان می‌شود که فیلم براساس واقعیت ساخته شده، کومیکو تصور می‌کند که تمام داستان واقعی بوده، بنابراین به فکر پیدا کردن و تصاحب این گنج دفن‌شده می‌افتد.

در آخر، توهمات کومیکو را می‌توان به‌عنوان نمودی از درک شوپنهاور، در مورد ارتباط میان هوشیاری و جنون تلقی کرد. او در کتابش «جهان همچون اراده و تصور»، در این رابطه گفته: «ذهن، انسان را شکنجه می‌کند، ویران می‌کند، این‌جاست که شروع می‌کند به خیال‌بافی، و برای رهایی از این جنون، در پی راه نجات است، تا از رنج روزافزونی که زاییده ذهن اوست، رهایی پیدا کند، درست مانند زمانی که بخواهیم پای سیاه‌شده از عفونت را جدا کرده و مثلا یک پای چوبی به جای آن بگذاریم.»
سفر کومیکو به ایالات متحده در جست‌وجوی یافتن گنجینه فارگو، تاثیر طبیعت نفس، بر درک حقیقت را نشان می‌دهد. با اشتیاق او برای فرار از زندگی یکنواختش، توهماتی در ذهنش شکل گرفت، که با خواسته و نفسانیت او هماهنگ بود. ما عموما برای جلوگیری از در هم شکستن ادراکمان از حقیقت، به خیال‌پردازی پناه می‌بریم. در ادامه شوپنهاور به این نکته اشاره می‌کند که: «یک نمود ساده از تبدیل رنج به جنون، در روشی است که اکثر اوقات انتخاب می‌کنیم. هنگامی که ذهن به شکل ناخودآگاه در پی دورکردن تصورات زجرآور و ناخوشایند است، ناگهان واکنش‌ها و تحرکات آنی و نیرومندی، مانع از آرامش ذهن شده و آن را از مسیر ابتدایی منحرف می‌کند.»

اضطراب ناشی از این انحراف ادراکی، کومیکو را وادار می‌کند تا برای رهایی از این رنج، به تخیلاتش پناه ببرد.

4.نمی‌توانم بخوابم – 1994

«نمی‌توانم بخوابم» آشکارا به بررسی ماهیت اعمال انسان‌ها می‌پردازد، این‌که نفس و تمایلات، روی واکنش‌های ما تاثیرگذار بوده و جامعه نیز به‌طور ناخودآگاه این واکنش‌ها را می‌پذیرد. شوپنهاور در رابطه با قتل و این‌که تمایلات انسان چگونه می‌تواند روی قاتلان و فساد در جامعه اثرگذار باشد، این‌گونه بیان کرده:

«قاتلی که طبق قوانین، محکوم به مرگ می‌شود، به‌درستی لایق این مجازات است. چراکه امنیت اجتماعی را که اساس یک سرزمین است، مختل کرده. به‌راستی که نظام یک جامعه از بین خواهد رفت، اگر قوانین در آن رعایت نشود. بنابراین، زندگی یک آدم‌کش باید ابزاری برای اجرای قانون شود، تا با این وسیله، امنیت عمومی تامین شود.»
کارگردان این فیلم، کلر دنیس، اصول اخلاقی سیاه و سفید شوپنهاور را با بررسی موشکافانه بدی و شرارت، واژگون می‌کند، به‌خصوص این‌که از دیدگاه دنیس، اصول اخلاقی و نفسانیت در بستر اجتماع به هم گره خورده‌اند. نمایش مناطق حومه شهر پاریس، به جای چشم‌انداز عاشقانه داخل شهر که اغلب نیز با تاکید به آن پرداخته می‌شود، تمایل به شرارت و اثرات ناشی از آن را بر زندگی روزمره تک تک ما نشان می‌دهد. اگرچه بیان فیلم با دیدگاه شوپنهاور در رابطه با قتل در تضاد است، اما نقطه مشترک این دو رویکرد در این است که ذهن درواقع عاملی انفعالی نیست، بلکه نقش اصلی را در بروز تمایلات و خواسته‌های نفسانی ایفا می‌کند. مفهوم ضد و نقیض شرارت از دید شوپنهاور و دنیس گواه این نکته است که تمام انسان‌ها، اگر در شرایط خاصی قرار بگیرند، می‌توانند به مخلوقاتی شریر و بدطینت تبدیل شوند.

5.داستان‌هایی که می‌گوییم – 2012
«داستان‌هایی که می‌گوییم» سارا پالی، شرح حال قدرتمندی ارائه کرده که در پی درک مفهوم ذات نفس شوپنهاور است. جایی که ذهن هوشیار ما، از واقعیت موجود به واقعیت مورد انتظار، تغییر جهت می‌دهد.

در این بررسی، داستان کامل فیلم را لوث نخواهیم کرد، چون برای درک اثرگذاری آن، حتما باید به‌طور کامل و بدون دانش قبلی دیده شود. پالی، در این فیلم، داستان زندگی خود را شرح می‌دهد و در ادامه، با نمایش مجموعه‌ای از سکانس‌های کوتاه، حقایق تکان‌دهنده‌ای را برای بیننده آشکار می‌کند.
طبق نظریه شوپنهاور، خیال‌پردازی‌ها و اوهاماتی که در ذهنمان می‌سازیم، درست همانند داستان‌هایی که پالی برای ما بازگو می‌کند، این حقیقت را نشان می‌دهد که زندگی ما شامل روایاتی است که ذهن، آن‌ها را برای حفاظت از خود می‌سازد. براساس گفته شوپنهاور:

«هر حقیقت از سه مرحله می‌گذرد. ابتدا مورد تمسخر قرار می‌گیرد. دوم به‌شدت با آن مخالفت می‌شود و سوم به‌عنوان یک امر بدیهی مورد پذیرش قرار می‌گیرد.»

در این راه، حقیقتی را کشف خواهیم کرد که درک ما را نسبت به بُعد روان‌شناسانه‌مان بالا می‌برد و در این مسیر، ذهن ما، کمتر درگیر اثرات ناشی از این خیال‌پردازی‌ها شده و حتی ممکن است عجیب و غیرعادی بودن ذات انسان را به ما نشان دهد.

کلاس سینما

تصورات اشتباهی که فیلم های سینمای در ذهنمان ایجاد کرده اند


ما با دیدن فیلم‌ها چیزهای به دردبخورد زیادی را یاد می‌گیریم؛ مثل اینکه چطور به دشمن تیراندازی کرده یا چطور با یک سفینه از میان کمربند سیارکی پرواز کنیم!

اما باید گفت در بسیاری از مواقع این صحنه بزرگ ما را گمراه کرده و با گذشت زمان باعث ایجاد تصورات اشتباه زیادی می‌شود که در واقع در ما شکل گرفته‌اند و هنوز آن‌ها را باور داریم.


در این مطلب 12 تصور نادرستی که توسط فیلم‌ها ایجاد شده‌اند را برای شما آورده‌ایم:


1.نارنجک

2.شوک

3.داروی بی هوشی
4.ردیابی
5.پزشکی قانونی
6.اعلام  گزارش
7.غریق نجات

8.نشانه گیری
9.صدا خفه کن
10.شلیک

11.سقوط آزاد

12.کمربند سیارکی